تبليغاتX
گلایل آبی
قطعه های ادبی

كاش ميدانستم چيستي ؟خسته و نا آرام بر افكار پريشانم پرده ميكشم و به تماشاي آلبوم آرزوهايم مي نشينم تا لحظه اي آارام بگيرم اما افسوس كه ذهن آشفته ي  وجود رهايم نمي كند چرا كه آرزو ها نيز حقايق تلخ زندگي را برايم تدايي مي سازد. پس اين باربهانه ي  نوشتن را بر زندگي مي نهم كه در ميان واژها چون شمعي درخشيد و مرا به خود جلب كرد . زندگي همان واژه ي غريب و آشنايي كه با يادش غرق معنايش مي شوم چرا كه گاه با من و گاه جدا از من است . زندگي همسفر لحظه لحظه ي  خاطرات من است همسفري كه داﺌم  سكوت اختيار مي كند و مرا به بينهايت مي برد .

به اعماق هستي سرك مي كشم و راز زندگي را در صفحات  سرنوشت مي جويم . زندگي همان وجود بي پايان است كه بدون انتظار هيچ است . سرش همان شعله ي زرين عشق است كه گرمي و روشنيش هديه ايست از عشق معبود ازلي به موجودات خاكي و افلاكي . آنچه در نگاه اول در زندگي نمايان مي گردد نقطه ي مبهم انتظار و چرا هاي بي نهايت است .    

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 16:11  توسط زهرا مهمان نواز | 

مرا پاسخي بگو كه بار ديگر ناز خيالت مرهم تنهاييم باشد.

گفتند در ديار شب چشم ها به ياد دوست به آسمان خيره ميشوند و سايه ها را در آغوش ميكشند به راستي در سياهي نيمه شب هاي پر سكوت بيدار ميشوي آيا

گفتند در دنياي احساس به نيم اشاره اي سخن را ميشنوند به راستي صداي نامرئي ام را از پلك هاي خسته ام ميشنوي آيا

گفتند از پشت شيشه هاي دودي هم ميتوان جهاني را روشن نظاره كرد به راستي روشن خواهد بود آيا

گفتند دل هاي سنگي هم به اندوه دوست ميشكنند به راستي در غم نبودن من دل شكسته ميشوي آيا

گفتند جز سلام مرگ هيچ لحظه اي دشوار نخواهد بود به راستي هجران و انتظار عشق چون مرگ نيست آيا

گفتند خضر اميد حيات بخش خشكسال لحظه هاست به راستي عمر متروكم به قطره آوازي زنده ميشود آيا

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 17:21  توسط زهرا مهمان نواز | 

گلبرگ هاي احساس را بر چمني از شعر مي نشانم و باغچه اي از موسيقي عشق را به روح مقدست هديه ميكنم. واژه ها در سرودن از تو ميشكفند و از معاني پلي ميبافند كه ميتوان از بلنداي نقره ايش بر آفاق حقايق دست كشيد.

آري تو همان پيام آور دوست هستي كه بار ديگر جام الست را به وجود غافلم مينوشاند تا بيدار شوم. و تعبير روشن لحظه هاي مبهمي هستي كه ياريم ميكند تا شفابخشي ايمان را در حماسه ي زندگي نظاره كنم. تو تفسير آبي محبت در قطره بغض پنهان شبي دلگيري كه زخم ترانه هاي خسته را به اميد مداوا ميكند. وجود امن تو از جنس مريم هاي پاكست و چشمه اي از نيايش در آن جاري است كه فضاي متروك انديشه ها را از بستر تشنگي ميرهاند و به تجلي نور ميرساند. پس امروز فرش نيلوفري شبهايم را نذر سجاده ي احساس تو ميكنم كه باز هم با نوازش نگاهي توتياي چشم دلم باشي.

اي معلم عاشق روزت مبارك. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:29  توسط زهرا مهمان نواز | 

 

چون ساغر خيال سراسر بهانه اي         هم رد پاي عشقي و هم بي نشانه اي

آبيترين ستاره ي شبهاي تار من            در بزم عاطفه قلب ترانه اي

دنياي پاكيت روح شقايق است               در فصل اشتياق همراز لاله اي

 با عطر ياد تو غرق نوازشم                 آن ياس آشنا در غاب ژاله اي

آيينه ساز اشك و غزل هاي خيس من      در چشم وسوسه همرنگ سايه اي

با وصف خوبيت نقاش گشته ام              در دست واژه ها يك آشيانه اي

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 16:22  توسط زهرا مهمان نواز | 

زمین سکوتش را با آخرین گام های زمستان به فراموش می سپارد و با آواز

پرندگان مهاجر در چشم سبز بهار آشیان می کند ٬امروز گونه های آسمان

خستگی ها یش را در نوازش باران می شوید و قلبهای بر سجاده ی گل

سرخ به نیا یشی می نشینند.امروز رقص نسیم بر دل شبنم های روشن

آرزو می کارد و شمع و آیینه در ضیافت شوق امید هدیه می دهند

تا بار دیگر روح آفرینش در نور مقلب القلوب بشکفد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 23:13  توسط زهرا مهمان نواز | 

بار ديگر شب از راه رسيد بعد از سفري يكروزه از سرزمين هاي رنگارنگ با كوله باري از خاطرات روز. بار ديگر در ديار ما اقامت ميكند. شبهاي درازيست كه اضطرابي در وجودم حكمفرماست خواب را از چشمانم ميگيرد و مرا با سكوت شبهاي تاريك شبهايي كه حتئ ماه هم به استقبال نمي آيد تنها ميگذارد. و من به ناچار از پشت پنجره ي آرزو هايم به آسماني خلوت خيره ميمانم. و ميدانم شبي خواهد رسيد كه شبهاي زيادي سپري شده اند و سكوت زيبا و غمناك امشب نگين شبهاي من خواهد بود. هميشه گريه هاي پنهاني تنها پناهگاه من براي رهايي از دامن سختي هاست. و اي كاش ميشد با اشك چشم غبار تيرگي ها را پاك كرد و چون شمعي صبور بود. امشب من چون كبوتري هستم كه براي گريز از خطر به شاخه ي درختي قانع ميشود چرا كه از ازدهام افكار پريشاني  كه مرا به زندگي اميدوار يا نا اميد ميكند به كاغذ و قلم رو آورده ام. 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 15:32  توسط زهرا مهمان نواز | 

باز هم بساط نوشتن گسترده ام و گيسوي واژه ها را بارها مي بافم و مي گشايم تا در اين تكرار بي نهايت پيدايم كني. باز هم با ياد تو گونه هاي سردم را به آغوش گرم اشك مي سپارم تا

 تازه ترين غزلباران شب را از بوسه ي شبنم هاي مسافر بچينم و به حضور آبي تو هديه كنم.

در نگاهت جرعه اي عشق بود كه بر زخمهايم چكيد و در دستانت  نيرويي روشن كه خشك سال تنهاييم را به آواز چلچله ها سپرد و نابترين لحظه هاي بيقراري را در تار و پود وجودم به يادگار گذاشت.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 17:59  توسط زهرا مهمان نواز | 

 

بيتاب عشق

پر از اشكم پر از  سرما پر از تنهايي ساكن. پر از بيتابي عشقم چو ناز رقص پروانه. مگر در ظلمت چشمم چكد نوري ز چشمانت كه تا باور كند قلبم رهايي را ز ميخانه.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 13:55  توسط زهرا مهمان نواز | 

 

امروز هم نسيم ساحلي پيغامي از تو نياورد

 

 اما آبي دريا و آسمان روحم را به سادگي نگاهت پيوند زد.

 

 كاش ميدانستم چرا رفتي

 

آيا دلتنگي هايم را در گلايه هاي هر  روزه ام نميديدي

 

 يا طنين صدايم چون هميشه برايت زيبا نبود

 

آيا ديگر ستاره ي طلايي شبهايت نبودم

 

 يا بهانه اي روشن براي سرودن شعر هاي سبزت

 

آيا زانو زدن غرورم را در چشمان خيسم نميديدي

 

 و آيا ....

 

هنوز هم صداي بغض خسته ات در گوشم ميپيچد.

 

 ميدانم كه به خواست خود نرفتي

 

 پس تا بازگشت دوباره ي تو در هر كنج آبي معبدي از انتظار بنا خواهم كرد.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 20:36  توسط زهرا مهمان نواز | 

در باران واژه ها

 

به رنگين كمان نامت ميرسم

 

 و باز هم الماس نگاهت تمام هستيم را ربود.

 

امروز از كلبه ي زمستاني عشق به معبد يادت سفر كردم

 

 كه ترانه ي انتظار را از نگاهم دريابي و من آواز عشق را به آبشار روحت هديه كنم.

 

 راز بودنت بي صدا در گنجينه ي باورم نشست

 

 حال اميد ماندنت آبي ترين بهانه ي شكفتن است.

 

 اي آشناي خاكي

 

 بمان تا مخمل دستانت نوازشگر گونه هاي خيس من باشد

 

 تو نگارگر محبت در حرير احساسم شدي و با آمدنت در دنياي مه آلود خيال 

 

                                                                فصلي از بهشت چشم  گشود.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 16:0  توسط زهرا مهمان نواز |